
شقایق جفا در ادامه این مطلب، مهمترین اطلاعات منتشر شده درباره «شقایق جفا» را همراه با جزئیات تکمیلی مطالعه خواهید کرد. در ادامه، تمامی اطلاعات موجود درباره این موضوع به صورت یکجا گردآوری شده است تا بتوانید بدون نیاز به مراجعه به منابع مختلف، جزئیات کامل را مطالعه کنید. اشعار و سرودهای علیرضا مهرپرور((حامد))اشعار و سرودها و مقالات و داستانهای کوتاه علیرضا مهرپرور،تخلص((حامد))شقایق جفا...
ادامه مطلب
بی کسی خورشید اگر قصد دارید از آخرین وضعیت «بی کسی خورشید» مطلع شوید، این گزارش مهمترین اطلاعات منتشر شده را در اختیار شما قرار میدهد. در ادامه، تمامی اطلاعات موجود درباره این موضوع به صورت یکجا گردآوری شده است تا بتوانید بدون نیاز به مراجعه به منابع مختلف، جزئیات کامل را مطالعه کنید. ((بی کسیِ خورشید)) می و باده و شکوفه چه خوش است در کناری مَگرم خیال باطل بَرَدم به پیشِ یاری همه شب غریب و تنهاست دلِ بی قرار عاشق نرسید نسیمِ الفت ز کرانه ی بهاری بنگر به این دل زار که خزیده کنجِ عزلت چو ش...
ادامه مطلب
در این مقاله تلاش کردهایم تمامی اطلاعات مهم مربوط به «عاشورا» را به صورت خلاصه، دقیق و کاربردی در اختیار شما قرار دهیم. در ادامه، تمامی اطلاعات موجود درباره این موضوع به صورت یکجا گردآوری شده است تا بتوانید بدون نیاز به مراجعه به منابع مختلف، جزئیات کامل را مطالعه کنید. ((عاشورا))شاهِ خوبان است حسین ابن علیتاج دار ولایت این ولیبخشید قدرت قُدسی به دشت کربلاجان و تن تسلیم در راهِ خداخورد از جامِ بلا در دشتِ کربلاقدرت قُدسیِ کرد تقدیم بلااندر آن دم کرد تجلی روحِ پُر نور ولیهمه آفاق پُر از ذاتِ حسی...
ادامه مطلب
((بی کسیِ خورشید)) می و باده و شکوفه چه خوش است در کناری مَگرم خیال باطل بَرَدم به پیشِ یاری همه شب غریب و تنهاست دلِ بی قرار عاشق نرسید نسیمِ الفت ز کرانه ی بهاری بنگر به این دل زار که خزیده کنجِ عزلت چو شراره یی کشد سر ز امید انتظاری فِکنَم نامه ی خویش به درون جوی پُر آب که رساند از بر لطف به من جمال یاری ز مکان خوب رویان خبر و نشانه ای نیست که فُتاده در کویرم به خیالِ جویباری بُرو از بَرَم تو ای غم که نخواهم آشنایی که هزار غریبه خوشتر ز تو که فریبکاری دل آسمان گرفتَ ست،ز بی کسیِ خورشید افق و شفق رَمیدند ز مرگ غمگساری چه خوش است باده و می به کنار رودِ جوشان که هزار شکوفه خندد به دل امیدواری مَنَم و غمِ درونم چو شراره یی به عالم حامد ز غم سخن گوی که بر آرم اعتباری بخوانید...
ادامه مطلب
((عاشورا))شاهِ خوبان است حسین ابن علیتاج دار ولایت این ولیبخشید قدرت قُدسی به دشت کربلاجان و تن تسلیم در راهِ خداخورد از جامِ بلا در دشتِ کربلاقدرت قُدسیِ کرد تقدیم بلااندر آن دم کرد تجلی روحِ پُر نور ولیهمه آفاق پُر از ذاتِ حسین ابن علیجن و انس و باد به فرمان حسینچرخشِ دور زمین در دستان حسینیک دست به سوی غربهادست دیگر به سوی شرقهاایستاد اندر یسار اندر یمینقائم است او بر ذاتِ زمینخورشید هست تاجِ سرشمه و کوکب همه دور و برشاین فؤادان که کنند نعره و فریاد همیاز شعشعه ی خون حسین است این داد همیچشمی انداخت بر روی زمیندید دریاها همه جوشان و غمینبه دو چشم می دید همه آفاق و زمیناندر آن دم روح او رفت تا پیش امینباد سخن گفت با این پیرِ بلاحسین ابن علی تاجدارِ کربلاگفت خواهی که کَنم ریشه ی یزی...
ادامه مطلب
اشعار و سرودهای علیرضا مهرپرور((حامد))http://alirezamehrpoem.blogfa.com اشعار و سرودها و مقالات و داستانهای کوتاه علیرضا مهرپرور،تخلص((حامد))fablogfa.comSun, 24 Sep 2017 12:01:44 +0330دلارامhttp://alirezamehrpoem.blogfa.com/post/106 دلارام آرام گیر کین دریا وخیم استجویندگانش را رهی سوی فریب استدلارام تو آرام گیر به آهنگ و ترانهبه شعله های فران شبانهکه خیزد ز خلوت های عاشقانهدلارام در این قلزم پُ...
ادامه مطلب
ای شور و نویدِ آسمانی ای آتشِ سرخِ ارغوانی صد بوسه ی مهر برلبانت صد راز نهفته در نگاهت ای نغمه ی شورِ عاشقانه ای چشمه یِ نورِ جاودانه بازم تو بِبَر به آسمانم آغوشِ تو هست آشیانم ای روزنه یِ امید برخیز از باده بِکُن پیاله لبریز مستم بِکُن از شراب گلگون که لاله ی دل نشسته در خون هنگامه ی رقصِ عاشقان...
ادامه مطلب
غم نشسته بر دلم ز اشک و شور عاشقی هِق هِقه ی قلم بُوَد ز هور و شور عاشقی ریخت ز من طراوتی به سطح دلنوازجان تاخت دلم به هر طرف زِ نور و شور عاشقی زِ راه و رسم عشق مپرس که آتش است در آن نشان که هستیم به سوخت همی ز نور و سور عاشقی ز برگ دفترم بپرس سکوت و راز عاشقی که دفترم شکفته شد به شور و زور عاشق...
ادامه مطلب
به باد ای باد بر شهر من،بر این زیباکده ی پُر تاریخ به باد ای باد بر بامش،بر فراز و نشیبهایش که این شهر در دل دارد،هزاران درد ز بیداد دورانها شِکوه ها دارد ز چرخِ گردون. به باد ای باد بر این خون گشته ی خونین که زخمها خورد ز خنجرهای استبداد چه جُورها را کشید بر تن ز طوفانِ دورانها به باد ای باد بر شه...
ادامه مطلب
((در بیان آن قطب عارف،که بر جوانی گناه کار دعوی پیامبری تحمیل کرد.)) بیاغازم مثنوی با یاد دوست جمله ی هستی و اسرارش از اوست شرح دهم داستانهای اسرار حق خود گنج پنهان است این پندار حق شرحِ دریایی ست پُر ز مرجان و نهنگ یونسانِ ره در آن گم گشته اند بی نام و ننگ الهی گه به گرباد بلایند مبتلا گه فرو هشت...
ادامه مطلب
تو آن موجی که بر خیزد به خود دارد هزاران دُر من آن مرگم که پیش آید جهانی مرده خواهد شد تو آن خاموشیِ مطلق میانِ جمع خورشیدی که گر روزی شوی روشن جهانی زنده خواهد شد بَرآرید از دلِ آتش همی فریاد،دلی دریا کنید پُر خون که آشوبی شود بر پا که غمها خنده خواهد شد من آن بَر هم زَنِ نقاش،کشم نقشِ تقصیری که تیرم از کمان افتد هزاران فتنه خواهد شد دلی شویید ز اندوههایِ حسرت خیز بِبَندید دل به طوفانی که آرام بنده خواهد شد کنید زنده جهان خویش به ترفندهایِ گوناگون شوید باران به هر سویی هزاران خنده خواهد شد ...
ادامه مطلب
شعر تلفیقِ زمان و مکان است در شرایطی گوناگون و تغیر پذیر؛ و در ماهیت خود ترکیب و تکمیلی از هنرهای گوناگون مانند موسیقی،نقاشی و ....شعر خوب و ناب شعریست که با ابزار اصلی خود یعنی ایماژ و تصویر و خیال که خودِ اینها در نظام خویش از اجزا و زیر مجموعه های دیگری مانندِ تشبیه،استعاره،کنایه،و بیان مطلب در رمز و رموز که برای به کار گیری ذهن و قدرتِ تفکرِ مخاطب مورد استفاده است پدیدار می شوند؛تا در دگرگونیِ واقعیت در ماهیتِ مستقلِ خود تفکر و ایده ای را به حرکت و تکاپو در آورند و این امر با بیان و بازنمایی پدیده های جهان پیرامون و عادت وار و واقعیتِ اصلی زندگی هویدا نمی شود؛یعنی شعر هنری نیست که جهانِ اصلی و روزمزه ی انسان را در همان مسیرِ واقعیِ خویش به تصویر بکشد و با تکرار مسائل عامیانه و روزمره در ...
ادامه مطلب
بنام آنکه گل را رنگ و بو داد ز شبنم لاله ها را آبرو داد شعر کلامی است آهنگین و موزون که از نهاد آدمی برخاسته، تا در بیان شور و حال و ابراز عقیده و اندیشه و فاش کردن احساسات در تمام امور زندگی کمک رسان بشر باشد.شعر مایه یِ تسکین و التیام استیحاش و گاه افزونی مسرات در انواع زمینه های موجود در زندگی مانند،معنویت،ارتباطات اجتماعی و انقلاباتِ روانی و روحی و...است.شعر زورقی است که آدمی با آن از امواجی که بر اثر ناهنجاریهای اجتماعی و فراق از وابستگیهای عقلی و قلبی و یا واصل شدن به علایق در طی عمر بوجود می آید؛می تواند گذر کند ...
ادامه مطلب
ما را نانِ جُویی کفایت است تو را مُلک سلیمانی ذلالت است به صد طعنه ی روزگار دل خوشیم که نداریم آرزو و خود سخاوت است ز بس که خوردیم پُتک به رویِ سندانِ روزگار فولادِ آب دیده پیشِ ما بی ضخامت است هزار منزلِ خلوت بِه ز بزم سرور که پشت به آینه کردن از خجالت است سخنِ لاف و بیهوده چو بادِ سَرسَری مورِ لحیده به حرف پهلوانِ شجاعت است ای غم دیده یِ صبورِ راهِ عاشقی بدان که آتش عشق خود عنایت است نانِ جو و مُلکِ سلیمان هر دو غنیمتی ست به پاسِ خدایان دغل این صداقت است خوش است غم و درد و ملامت و رِندی که پادشاهیِ عالم عین اسارت است خونِ دل خوردن زیرِ رواقِ رقیب پدیده...
ادامه مطلب
امروز پا نهادم به بالینِ کوه بلند تا کنم داد از این چرخ بلند کوه پُر از زمزمه ی خنده ی باد گوش من کَر از وزوزی شهر خیال چه فضاییست در این بالای بلند هویداست ز اینجا شهر فرنگ کوه فریاد کنان خاموش بود گوش من ز آن هلهله هایش پُر بود کوه را دیدم مظهر صبر شده در بردباری لطفی ست رسیده ز ظلم و بیدادی هر کسی را که دیدم چو کوه بود مثال جرعه ای صبر زده بود زین روزگار کوه را هر کس نتواند فهمیدن جز آن فهم که اندیشه کند در چرخ بلند....
ادامه مطلب
ای هنرمند بلند بالای قبا پوش عزلتت گوید هزاران داد خاموش ای بیدادخوان مشهود،ای نغمه ساز باهوش ز درد دل و دست گشته مدهوش تو را افسانه ی عشقت گرفتند شدی دُردی کش مدهوش مدهوش تو را زخم زمانه زخمه زن کرد که گفتی از بیات و درد باهوش تویی بنشسته در کنج خرابات فلک در زیر پا خلق را فراموش ادیب فاخر شهر عارف تو گویی از عماد و ضرب خودجوش ز سوز سینه و درد دل خود تو می گویی به زخمه وَه چه باهوش حامد را چه فخری ست با تو بودن که شهناز زمانی تو ای فریاد خاموش...
ادامه مطلب
گم گشته در خیالیم ما را صلا نباشد چو قطره های باران ما را ندا نباشد گفتیم خنده هایی،کردیم گریه هایی از موج بی عنایت یکدم صفا نباشد ای جاودان خوش روی یکدم نظر بیفکن تا خنده ها برآید درد را بنا نباشد برخیز ای شتربان زین قافله ی غمگین هر دم فغان و زاریست این را دوا نباشد از شوق پَر کشیدن در اوج آسمانها از هِلهِله و فریاد یکدم اِبا نباشد ماییم آب و دریا،ماییم خواب و رویا این راز سر به مهر را با کس روا نباشد از خشکسال وحشت هر دم همی گذشتیم این اتفاق تازه از دل رها نباشد گرداب ها برآمد،خونها ز چاه حسرت از حیص این بلاها تن را بقا نباشد برخیز نو رسیده از سمت نور...
ادامه مطلب
زمانی که عقل در امواج بی فکریست فلسفه وحشت زده است دلیل و معلول گم شده چگونه می توان ایستاد در مقابل حیرانی. عاجز است این پیر پُر جنب وجوش عقل در مقابل سرگردانی آنجا که آرزوی دویدن در سبزه زار باخیالی خوش یک ناباوریست آنجا که در آغوش مادری کور ،پدری کر خوابیدن یک تخیل است چگونه می شود ز دوزخ فرار،بهشت تمنا کرد آنجا که در باتلاق تنهایی لحظه به لحظه فرو می روی چگونه می شود ؟! در باره ی آمدن از کجا و رفتن به نا کجا آباد صحبت کرد آنجا که کشیدن یک سیگار مایه ی دلخوشیِ کودکی است چگونه می شود درد را پنهان کرد؟! آنجا که ز حمله ی فقر شخصیت بی شخصییتی شکل گرفته می ...
ادامه مطلب
چه کسی در راه است؟ من ایستاده در غیاب پندار را باز دزدیدند چه کسی در راه است؟ من چنین در التهاب قدمش را می بینی؟ از کجا تاکجاست؟! گویی فرار است ز خود، ز من،ز ما،زشما،ز تو بارش چیست؟ کوله بارش باز مصائب آه زین توشه ی پُر ناز کثیف رسد از ره با او. پایش به رنگ سیاهی آغشته چنان در ره سفیدِ امید جای پای گذاشت که امید لکِ دار شد رهش را میدانی؟از کجاست شروع؟ابتدا دارد؟ از مغبون است شروع تا مغموم است تمام چه کسی در راه است؟ بازمن ایستاده با لرزش قلبم نگران که شاید خورده زمین گویی در ره خود گم گشته راه را در راهی دگر گم کرده این چنین است ره تو ؟تو هستی در ره؟ (...
ادامه مطلب
آدمی هنوز پی جُستن و زیستن حکایتی دیرینه و رسمی پیشینه هست آرزو نشان او همه جا،همه کس پُر ز آواز آرزو هدفها پنهان در راهروهای ذهن تَنشها سرازیر ز شیب خودخواهی من گمم دراین میان بالی دارم زیبا به نام تنهایی شکسته شد قفس تنگ بد خواهی،ز پَر زدن بال تنهایی من گمم در کنج خانه ی فکر و شکیبایی چنان پرسد لاله چرا خونینم چنان پرسد نفسها را چرا گیرست گویم تنهایی بالی ست ز بینایی گمم در این کناره ی دورِ فرو رفته در نزدیکیهای خموش صدای نعره ی خودستاییها پیچید در این خاموش کر کرد گوش وحدتهای دور و نزدیکم آدمی هنوز جوید باز تعیش زَنَد ساز خودبیانی را چه ساده سِیر م...
ادامه مطلب