اشعار و سرودهای علیرضا مهرپرور((حامد))

خرید بک لینک
اشعار و سرودهای علیرضا مهرپرور((حامد))http://alirezamehrpoem.blogfa.com اشعار و سرودها و مقالات و داستانهای کوتاه علیرضا مهرپرور،تخلص((حامد))fablogfa.comSun, 24 Sep 2017 12:01:44 +0330دلارامhttp://alirezamehrpoem.blogfa.com/post/106
دلارام آرام گیر کین دریا وخیم است
جویندگانش را رهی سوی فریب است
دلارام تو آرام گیر به آهنگ و ترانه
به شعله های فران شبانه
که خیزد ز خلوت های عاشقانه
دلارام در این قلزم پُر خیم خون افشان
صد هزاران دلِ غمگین بینم شکسته
تو آرام گیر میان تلاطم های دیو افکن
که سبزین های رنگین همه در خون نشسته
سر افکندند به پای طوفان های سهمگین
به دادند دل به انبوه غبار های غمگین
در قاموسی این دریا مرگ جهانی ست پنهان
فریب و نیرنگ هایش چو موجی پُر دُر ترصیع دارست
زند بر هم نهانِ روانهای خسته
زین سان ایستاده ام چو ملاحی دلاور
میانِ موجهای از هم گسسته
دلارام آرام گیر کین دریا وخیم است
هزاران سنگ و سنگلاخ و نهنگان در کمین است
تو آرام گیر در صبرخانه ی خلوت
به نوشان جرعه یی بر خویش
ز خمخانه ی ترسیم
به یاد زورقی تنها،که موجها را ز هم به گسست
به داد پیکر به دریایی که دارد ارمغان فنایی در خویش
رهنما شو خویش را،ای دلارام
که زین سان نه پایانی نه آغازی
درین قلزم خونین
که گم کرده ی خویشیم میانِ اوج و قاموسش
نه پایانی نه آغازی
تا رساند تلاطم های نهیبانش
به پای دیواری،سکون است و سکوت است او و شب تاری
که غرق در تنهاییِ((خویشی))
به یاد دلارامی،به یاد دلارامی
دلارام دلارام...
کین دریا به ترفندهای گوناگون
زند برهم آیینِ مهرورزی
بسانِ طغیانِ دیوانه یی در بند
کند از بن همه آرام و شکیبایی
این دریا تو را
آشکار و پنهان غریق ست
دلارام آرام گیر
سکونش خود سکوت مرگ باری ست
پنهان نهیبِ بیم انگیز
هراس آور می کوبد به دیوار درون تو
آرام گیر دلارام، آرام گیر
که شعله های حسرت هایش
دامان گیرست و خوف آور
تشبث های آز آلودِ این دریا
تو را از خود همی گیرد به هر آنی
دلارام،دلارام...
بگذار بکوبد موج این دریا
که در خود نهان دارد
هزاران تکبیر نفرت خیز
هزاران شوقِ آرامش
هزاران خاموشیِ پُر رنگ
ز نفرین و ز تبعیض و ز بخشش های گوناگون
بگذار بکوبد قطره ی دریا
گهی در قاموسیِ فقری
گهی بر ارکه ی شاهی
در این قلزم خونین
رساند نهیب تلاطم ها
به پایِ دیواری،سکون است و سکوت است و شب تاری
که غرق در تنهاییِ((خویشی))
به یاد دلارامی،به یاد دلارامی...

Sun, 24 Sep 2017 12:01:44 +0330alirezamehrpoemhttp://alirezamehrpoem.blogfa.com/post/106http://alirezamehrpoem.blogfa.com/post/105 ((شقایق جفا))
دردِ فراق دوسِتان از دل ما برون نرفت
تیغ زده شاه رگ و خون ز ما برون نرفت
این غزل و ترانه را میکنمش فدای تو
این شنو که درد ما از دل ما برون نرفت
آتش سرخ مَحرمِ سینه یِ داغ ما شده
مرهمِ التیام ما ز منظری درون نرفت
مرشد عاقلان پیر مسکن میکده گزید
منطق عقل کل رمید از دل عشق جنون نرفت
جنگ کمر به بسته است،رونقِ شهادتی ست
از مدد بلاکشان طاقت ما به چون نرفت
تاج وفایِ شاه شکست،روزیِ کاخ ما ببین
از برِ پاسبان شهر خون به جوی خون نرفت
حمله ی خشم و کین که هست رقص شقایقِ جفاست
سَد بلا عَلم شد و اندُه جیحون نرفت
جای ندامَتی ست هنوز در شب انتظار ما
دل به امید یاریی از بر ما به خون نرفت
دشت و کویرِ وحشتی خانه ی پُر صفای ماست
از برِ حامدِ پیر ظلمت شب برون نرفت

Sun, 24 Sep 2017 12:00:39 +0330alirezamehrpoemhttp://alirezamehrpoem.blogfa.com/post/105شقایق جفاhttp://alirezamehrpoem.blogfa.com/post/104 ((شقایق جفا))
دردِ فراق دوسِتان از دل ما برون نرفت
تیغ زده شاه رگ و خون ز ما برون نرفت
این غزل و ترانه را میکنمش فدای تو
این شنو که درد ما از دل ما برون نرفت
آتش سرخ مَحرمِ سینه یِ داغ ما شده
مرهمِ التیام ما ز منظری درون نرفت
مرشد عاقلان پیر مسکن میکده گزید
منطق عقل کل رمید از دل عشق جنون نرفت
جنگ کمر به بسته است،رونقِ شهادتی ست
از مدد بلاکشان طاقت ما به چون نرفت
تاج وفایِ شاه شکست،روزیِ کاخ ما ببین
از برِ پاسبان شهر خون به جوی خون نرفت
حمله ی خشم و کین که هست رقص شقایقِ جفاست
سَد بلا عَلم شد و اندُه جیحون نرفت
جای ندامَتی ست هنوز در شب انتظار ما
دل به امید یاریی از بر ما به خون نرفت
دشت و کویرِ وحشتی خانه ی پُر صفای ماست
از برِ حامدِ پیر ظلمت شب برون نرفت

Sun, 24 Sep 2017 12:00:19 +0330alirezamehrpoemhttp://alirezamehrpoem.blogfa.com/post/104شقایق جفاhttp://alirezamehrpoem.blogfa.com/post/103 ((شقایق جفا))
دردِ فراق دوسِتان از دل ما برون نرفت
تیغ زده شاه رگ و خون ز ما برون نرفت
این غزل و ترانه را میکنمش فدای تو
این شنو که درد ما از دل ما برون نرفت
آتش سرخ مَحرمِ سینه یِ داغ ما شده
مرهمِ التیام ما ز منظری درون نرفت
مرشد عاقلان پیر مسکن میکده گزید
منطق عقل کل رمید از دل عشق جنون نرفت
جنگ کمر به بسته است،رونقِ شهادتی ست
از مدد بلاکشان طاقت ما به چون نرفت
تاج وفایِ شاه شکست،روزیِ کاخ ما ببین
از برِ پاسبان شهر خون به جوی خون نرفت
حمله ی خشم و کین که هست رقص شقایقِ جفاست
سَد بلا عَلم شد و اندُه جیحون نرفت
جای ندامَتی ست هنوز در شب انتظار ما
دل به امید یاریی از بر ما به خون نرفت
دشت و کویرِ وحشتی خانه ی پُر صفای ماست
از برِ حامدِ پیر ظلمت شب برون نرفت

Tue, 04 Jul 2017 21:31:04 +0330alirezamehrpoemhttp://alirezamehrpoem.blogfa.com/post/103شقایق جفاhttp://alirezamehrpoem.blogfa.com/post/102 ((شقایق جفا))
دردِ فراق دوسِتان از دل ما برون نرفت
تیغ زده شاه رگ و خون ز ما برون نرفت
این غزل و ترانه را میکنمش فدای تو
این شنو که درد ما از دل ما برون نرفت
آتش سرخ مَحرمِ سینه یِ داغ ما شده
مرهمِ التیام ما ز منظری درون نرفت
مرشد عاقلان پیر مسکن میکده گزید
منطق عقل کل رمید از دل عشق جنون نرفت
جنگ کمر به بسته است،رونقِ شهادتی ست
از مدد بلاکشان طاقت ما به چون نرفت
تاج وفایِ شاه شکست،روزیِ کاخ ما ببین
از برِ پاسبان شهر خون به جوی خون نرفت
حمله ی خشم و کین که هست رقص شقایقِ جفاست
سَد بلا عَلم شد و اندُه جیحون نرفت
جای ندامَتی ست هنوز در شب انتظار ما
دل به امید یاریی از بر ما به خون نرفت
دشت و کویرِ وحشتی خانه ی پُر صفای ماست
از برِ حامدِ پیر ظلمت شب برون نرفت

Tue, 04 Jul 2017 21:30:27 +0330alirezamehrpoemhttp://alirezamehrpoem.blogfa.com/post/102شقایق جفاhttp://alirezamehrpoem.blogfa.com/post/101 ((شقایق جفا))
دردِ فراق دوسِتان از دل ما برون نرفت
تیغ زده شاه رگ و خون ز ما برون نرفت
این غزل و ترانه را میکنمش فدای تو
این شنو که درد ما از دل ما برون نرفت
آتش سرخ مَحرمِ سینه یِ داغ ما شده
مرهمِ التیام ما ز منظری درون نرفت
مرشد عاقلان پیر مسکن میکده گزید
منطق عقل کل رمید از دل عشق جنون نرفت
جنگ کمر به بسته است،رونقِ شهادتی ست
از مدد بلاکشان طاقت ما به چون نرفت
تاج وفایِ شاه شکست،روزیِ کاخ ما ببین
از برِ پاسبان شهر خون به جوی خون نرفت
حمله ی خشم و کین که هست رقص شقایقِ جفاست
سَد بلا عَلم شد و اندُه جیحون نرفت
جای ندامَتی ست هنوز در شب انتظار ما
دل به امید یاریی از بر ما به خون نرفت
دشت و کویرِ وحشتی خانه ی پُر صفای ماست
از برِ حامدِ پیر ظلمت شب برون نرفت

Tue, 04 Jul 2017 21:30:01 +0330alirezamehrpoemhttp://alirezamehrpoem.blogfa.com/post/101داستان پیر طریقت و جوان گناه کارhttp://alirezamehrpoem.blogfa.com/post/100

((در بیان آن قطب عارف،که بر جوانی گناه کار دعوی پیامبری تحمیل کرد.))

بیاغازم مثنوی با یاد دوست

جمله ی هستی و اسرارش از اوست

شرح دهم داستانهای اسرار حق

خود گنج پنهان است این پندار حق

شرحِ دریایی ست پُر ز مرجان و نهنگ

یونسانِ ره در آن گم گشته اند بی نام و ننگ

الهی گه به گرباد بلایند مبتلا

گه فرو هشته در پیِ جام طلا

گه مستند از شراب گلگونِ سبو

گه بر سجاده و دیده چو جو

یکی را کافری ست پندار و افکار

ز عزمِ عقل کوچکش هستش طلبکار

الهی اختیار و جبر با توست

هزاران عزم و صبر با توست

که تو بخشنده یی در دون و ایوان

تویی روزی ده جهان و مهربان

به روزی دیده ی پیر طریقت

باز شد بر رویِ جوانی از حقیقت

گفت با مریدان روزی در خفا

آن جوان هستش پیمبر در پیش ما

بود مست از دیده ی بینای خویش

غرق در پندار نا پیدای خویش

زد بر مسند تکبر خمیه ای

دوخت جهان و نهان را با پینه ای

جزئی از الطاف حق شد شاملش

از آن جزء گمراهی زایلش

ز رنج ریاضتهای بی دلیل

همی زد لافهای گزاف ذلیل

ز گنج پنهانِ اسرار حق

نصیبش قفلِ زنگار لَق

در اقناع فرو رفته بود خوش لذتی

گفتش من هستم معنی هر ملتی

گر شدی معنیِ هر دو جهان

تازه صورت گشته یی تو در نهان

گرت پیکی زنی از دریای او

غُره گردی دریا شدم سو به سو

تا ناید کاروانِ رحمتش

نیابی نجات زِ چاه و زحمتش

گرت منزلت در چاه شد

دیده ات ز خورشید و از ماه شد

حقیقت نه آنچه شنیدی و دیدی بُود

که فهمت ز دریا آنچه چشیدی بُود

برون از چاه تو جهانی بُود

شب و روز و گردبادِ خزانی بُود

فهم تو به قدر چاه توست

جهان را نبینی که ظلمت راه توست

تا نبخشندت علم و معرفت

نگردی عزیز مصر بر تخت مرحمت

علم نه مکتوبِ بر کاغذ است

نه افکار و علوم عقلیِ ناقذ است

گر نبخشندت تو را حکمتی

گم گشته ی افکار و در خفتی

تحصیل و ریاضت غرورش چسبی است

حکمت و راز خلقت نه کسبی است

اگر چه قَر چاهی ز اقوامِ حسود

عَلَم کن دست همت در این دریای سود

تو جزیی و عالم کُل است

جزء در کل مستورِ زُل است

تو هستی تخمه ی نا کاشته

بی خبر از شاخ و برگِ برفراشته

گر زدی پیمانه یی ز دریای جان

نپندار که دریا شدی در جهان

بر آمد بانگ پیمبری بر گوش جوان

که تو صوفی نِیی ای بی زبان

حیرتی غالب شد بر حالِ او

تفکر گرفت تمامِ احوالِ او

فرود آمدند مریدانِ پیر

بر جوان گُنه کارِ دلیر

هزاران فریاد و نامه بر جوان

که تویی پیام دار جهان

جوان غرق در حوضِ غرور

روز و شب مست از جام بلور

پیر در اوج آن مقام

خورد از جوهرِ جویای نام

غالب آمد بر ذات او

بینشی کورکورانه از سبو

نشست بر دیده اش روی زمین

همراه او غرور و ابلیسِ حزین

آن سبوی پُر ز می

بگرفت مقام او ز پی

آن سبوی پُر ز اسرار خدا

از قطره اش پیر گشت ناخدا

گفت منم ملاح و نوح زمین

مسلط بر بی جان و جاندارِ در کمین

تیر فریاد مریدان بر جوان

کرد او را در مخزن حیرت روان

مخزن حیرت سکوت و ماتی است

این حال تغییر ذاتی است

ذات فرار و خود دارد شعور

بی اشاره می دهد پاسخ ز دور

جبر و اختیار مخلوقِ اویند

همه مستغرق ذات و جوقِ اویند

تهی و پُر همه از قدرت اوست

جهان پُر نبینی هیچستان طلعت اوست

ای غریزه اختیار تو کجاست؟

جباری و اختیار تو رهاست

این نشان ذات آدمی ست

در نهان و آشکارا تغیر در دمی ست

غریزه طفلِ ذات آمدست

با محیط دمساز و هیهات آمدست

اختیارِ هر غریزه اطراف اوست

از مُشک و انبرنسارا چه می دانی که بوست

یکی مُشک است و دل گشا

یکی هستش پِهن در جای نا

تو از مُشک می شوی مسرور مست

از نسارا می شوی دلگیرِ پست

هر دو بر ذات و غریزه غالب اند

در حیات زندگانی واجب اند

ذات بشر با ذات جهان

هر دو متصل آشکارا و نهان

ذات با ذات دمساز آمدست

جان پی جان در راز آمدست

نقطه وحدت همان ذات خداست

در نهان جاندار و بی جان او رهاست

خود آینه دار خود،هستی شد است

در درون خود کمال و نیستی شد است

هر که را بینشی آمد پدید

فهم او کرد ادراک از آنچه دید

گر چه بینی آتشی فران بُود

تا نسوزاند رنگی رقصان بُود

همچو موسی که شنید آواز حق

شعله یی بود از راز حق

هر چه بینی را حق مَدان

امتحان حق باشد در میان

به چشم پیر جوان را کردند نبی

از نبی امتحان مرشد کامل همی

پیر غُرِ گشت از دید خود

بی خبر از آزمایشِ مهشید خود

گفت من وجودم پُر ز اسرارهاست

علم من علم خدا و علم دیدارهاست

از بصیرت نکته ها فاش میکنم

جمله هستی در کاسه آش میکنم

در یک مُشت دارم روز و شب

مشت دگر باد و خزان و تابستان تب

مگر کاسه آش جام جهان نماست؟

نخود و لوبیا،مه و خورشید خوش اداست

ادامه دارد....

Wed, 05 Apr 2017 12:28:11 +0330alirezamehrpoemhttp://alirezamehrpoem.blogfa.com/post/100کتابhttp://alirezamehrpoem.blogfa.com/post/99

منم ستاره ای میان اختران پُرجنب و جوش حقیقت

منم سیلی خورده به دست غربت دوستی

منم نشسته زیر شب،گوش به گوش آرزو

منم صبح سپید صبر،خندد به درد

منم رسیده ز راه محبت به توشه ی خون

منم کوه تو خالی،غرور

منم طمع،آز نجس

منم عزلت، پیرِ گمراهی

منم بوی خوشِ خودِ خودِ تنهایی

منم بزمجه ای ازدیار دروغ

منم شهوتِ رنگ پریده به بوی خجالت

منم گستاخی معرفت

منم خارمادر دریده ای به رنگ ارغوان

منم طایرِ خموشِ حقارت

منم شلپویی از کشور ترس

منم عشق کهنسال،کاج تردید

منم گمشده ی نفیر شعر

منم مرده ی متحرک کویر

منم دیکتاتور صلح و ندامت

منم مقدس شده به آب طهور بینایی

منم سرگردانِ پاکوب فلسفه

منم تراژدی قلم در سطح جنگ

منم زلزله یِ بی پولی

منم خمیری ز سنگ گنجِ زندگی

منم فاتح کوهِ اسارت

منم یاوه بافِ غیور

منم حمله ی واژه ها به زبان گوشت آلود تنفر

منم در انتظار باد رسوایی

منم آرامش تندباد بیان

منم ریزش برگ به خشم طبیعت

منم ظلم چشیده از مزاج فقر

منم عبوسِ فسرده،تاریخِ سرد

منم مرغ پَر کنده ی هوس

منم روزنه ی خیال ز دروازه ی هستی

منم زن عریانیِ سخاوت

منم در زندان انتظار تو

منم با تو سخن می گویم.

من به مدد آینه ی کردار خویش با تو سخن می گویم.

مرابگو،مرابخوان ،مرا بران

من با تو سخن می گویم.

من از کودک سحرخیزی که عرفان را لمس کرد؛با تو سخن می گویم.

من از کودکی که املایش صفر بود؛ شاعر شد؛با تو سخن میگویم.

من از کودکی که شب زنده دار بود؛ با تو سخن می گویم.

من از کودکی که در بلوغ، عقلش جامه ی حیا به خود پوشاند با تو سخن می گویم.

من از زندان انتظار تو با تو سخن می گویم.

من از کودکی که نورِ آیه های قرآن را دید با تو سخن

می گویم.

من از مدد آینه ی کردار خویش با توسخن می گویم.

من از عکس پرنده در قاب مرداب با تو سخن می گویم.

من از تطور نسل بشر با تو می گویم.

من از تکرار تماشاخانه ی زندگی با تو سخن می گویم.

من از هنرِ بی شعور جامعه با تو سخن می گویم.

من از بازی کودکانه ی انسان در طول عمر با تو میگویم.

من از قمار زیستن با تو سخن می گویم.

من وزن شعر را از دست داده ام؛از این با تو سخن میگویم.

من از دزدان قافیه با تو می گویم.

من از ترقی معکوس بشر در این خاکدان کهن با تو سخن می گویم

من از کشتن شخصیت برای خوشبختی با تو سخن می گویم.

من از اعدام اعتماد به نفس برای تصرف شخص با تو سخن می گویم.

من از ندامتگاه تخیل در گذر زمان با تو سخن می گویم.

من از تقارن تفنگ با مجسمه ی صلح و آزادی با تو میگویم.**

آری،بشرچکمه پوش حقارت است،از این با تو سخن میگویم.*

من از زندان انتظار تو با تو سخن می گویم.

آری،تو از زندان انتظار من با من سخن نمی گویی!!!و عشق تَوَهُم است؟؟؟

**((آدمی از قرون گذشته تا به حال،یا در حفظ آزادی می کوشیده؛یا در کسبِ آزادی،و در مواقعه ای هم در سلبِ آزادی فعال بوده و هست و خواهد بود؛و برای رسیدن به این سه منظور که از بدو تولد بشر وجود داشته؛نیاز به ستیز و مبارزه و در نهایت جنگ است؛و در اینجاست که خط تقارنی بین ابزارهای جنگ و شاید بهتر است بگوییم بین خود جنگ و ((آزادی)) شکل می گیرد؛و چون در طول تاریخ ثابت شده است؛که پایان تمام جنگها به صلح ختم می شود؛می توان گفت،در سمت دیگر خط تقارن ((آزادی و صلح)) قرار دارد؛به همین دلیل تعادلی بین تفنگ که نمادی از جنگ است با صلح و آزادی به وجود می آید؛و انسانی که در تمام دورانها، نمادها و سمبولهایی برای آزادی و صلح ساخته؛و خود نیز برای کسب یا حفظ؛و در شرایطی سلب ((آزادی))،ابزارهایی چون ((تفنگ)) و دیگر سلاحهای خونریز آفریده؛باعث خلق تعادل و تقارنی بین این دو مقوله شده است. البته از((آزادی)) میتوان، تأویلاتی نامتناهی داشت؛چون آزادی هم در روابط جزئی و شخصی جایگاه و معانی را داراست و هم در روابط بین کشوری و سطح قاره ای؛ مفهوم و منزلگاهایی متفاوت دارد و از حد و مرزی مشخص برخوردار است.))

*((این ((چکمه))ی تمثیلیِ ((حقارت)) به نوعی در پای تمام انسانها وجود دارد؛و به نوعی جزو نیروهای درونی افراد است؛و تمام تخاصمات و ایجاد مرافعات به دلیل اشاره به این((چکمه)) است؛که باعث انتباه حقارت می شود.این ((چکمه))ی تمثیلی سر منشأ تمام مشکلات و اختلافات و ستیزهای بشری است؛چه در مجموعه های کوچک به مثالِ خانواده،و چه در مجموعه های بزرگ جامعه بشری به مانندِ کشورها و گروهای متفاوت انسانی در زمینه های مختلف؛یعنی در تعامل ها و مراوده ها و تقابل ها به دیده ی حقارت به مخاطب نگریستن و به نقاط ضعف و تحقیر آفرینِ او تلنگر زدن؛که در تمثیل،همین اشاره به ((چکمه ی حقارت)) است.مخاطب خواه فرد باشد یا گروه یا حتی کشور فرق نمی کند.در واقع حقارت چون جزو اعضا و نیروهای روانی و روحیِ هر انسانی است؛به مانندِ،غرور،عاطفه،طمع و...که در ذات بشر جایگاهی را دارند و به نوعی انسان در مجموع هستی و ساحتِ حیات جهان،حقیر و ضعیف است؛و خود از این حقارت به صورت غریزی مطلع است؛در زمانی که به آن گوش زدی می شود؛در روابط اجتماعی یا حتی خانوادگی یا غیره...سریع فعال شده و خود را حقیر می پندارد و در صدد ابراز وجود و بیان خویش بر می آید.به همین دلیل؛ تضعیف کردن که نوعیی بیدار ساختن قوه ی حقارت در مخاطب است؛ باعث به وجود آمدن کدورت و کینه دوزی و در نهایت عدوات می شود.پس،آری بشر چکمه پوشِ حقارت است.))

Sun, 26 Mar 2017 11:49:04 +0330alirezamehrpoemhttp://alirezamehrpoem.blogfa.com/post/99شهر من قزوینhttp://alirezamehrpoem.blogfa.com/post/98

به باد ای باد بر شهر من،بر این زیباکده ی پُر تاریخ

به باد ای باد بر بامش،بر فراز و نشیبهایش

که این شهر در دل دارد،هزاران درد ز بیداد دورانها

شِکوه ها دارد ز چرخِ گردون.

به باد ای باد بر این خون گشته ی خونین

که زخمها خورد ز خنجرهای استبداد

چه جُورها را کشید بر تن ز طوفانِ دورانها

به باد ای باد بر شهرِ من،که خونها ریخت بر دشتش

که گر روزی برآرد بانگ از دلِ تنگش

شکایتها کند آغاز ز ظلمِ روزگارانی.

دلش خانه ی تاریخ،رُخش تفسیرِ اصالتها

به باد ای باد بر این شهر ،که گوهرها به دل دارد

((عماد و عارف و دهخداهایی))

به باد ای باد بر این سرزمینِ تمدن خیز

تا که شُویی کدورتهای دیرینش

که این مُلکِ کهن دارد،هنوز در خود گوهرهایی

به باد ای باد بر شهر من

بری از او غبار غم فضای خاطر را

تاکه جان بخشی و حیاتی نو

به این مُلکِ به جا مانده ز تاریخِ جهان هایی.

Sat, 11 Mar 2017 11:28:19 +0330alirezamehrpoemhttp://alirezamehrpoem.blogfa.com/post/98هُورِ عاشقیhttp://alirezamehrpoem.blogfa.com/post/97

غم نشسته بر دلم ز اشک و شور عاشقی

هِق هِقه ی قلم بُوَد ز هور و شور عاشقی

ریخت ز من طراوتی به سطح دلنوازجان

تاخت دلم به هر طرف زِ نور و شور عاشقی

زِ راه و رسم عشق مپرس که آتش است در آن نشان

که هستیم به سوخت همی ز نور و سور عاشقی

ز برگ دفترم بپرس سکوت و راز عاشقی

که دفترم شکفته شد به شور و زور عاشقی

زمانه را ببین که هست نقش فراق دست او

ز هر کجا به چشم رسد رنگِ صبور عاشقی

تلخترین جسارت است کشتن دل به مقصدی

دست زمانه را ببین قاتل نور عاشقی

جان گداخته را مشد به لحظه ای طراوتی

دفتر عشق حکایتِ خون و سرور عاشقی

هر سُخنوری که سوخت رفت پیِ سرودن

حامد و یک جهان سخن ز لطف و شورِعاشقی

Mon, 20 Feb 2017 20:11:09 +0330alirezamehrpoemhttp://alirezamehrpoem.blogfa.com/post/97 اشعار و سرودهای علیرضا مهرپرور ((حامد))...

ما را در سایت اشعار و سرودهای علیرضا مهرپرور ((حامد)) دنبال می‌کنید

برچسب: اشعار,سرودهای,علیرضا,مهرپرورحامد, نویسنده: بازدید: 300 تاريخ: شنبه 8 مهر 1396 ساعت: 16:56

صفحه بندی