ما را نانِ جُویی کفایت است
تو را مُلک سلیمانی ذلالت است
به صد طعنه ی روزگار دل خوشیم
که نداریم آرزو و خود سخاوت است
ز بس که خوردیم پُتک به رویِ سندانِ روزگار
فولادِ آب دیده پیشِ ما بی ضخامت است
هزار منزلِ خلوت بِه ز بزم سرور
که پشت به آینه کردن از خجالت است
سخنِ لاف و بیهوده چو بادِ سَرسَری
مورِ لحیده به حرف پهلوانِ شجاعت است
ای غم دیده یِ صبورِ راهِ عاشقی
بدان که آتش عشق خود عنایت است
نانِ جو و مُلکِ سلیمان هر دو غنیمتی ست
به پاسِ خدایان دغل این صداقت است
خوش است غم و درد و ملامت و رِندی
که پادشاهیِ عالم عین اسارت است
خونِ دل خوردن زیرِ رواقِ رقیب
پدیده ای ست که آن را بوی شهامت است
خوش دَمی ست که فارغ شوی ز ما و منی
این حقیقتِ راست نشان اصالت است
ز بعدِ زمستانِ سخت بهار سر خوشی ست
به عالم عیان شود بلا را سعادت است
تا به کی سخن ز فردوس و عالم دون
مُلک جهان و سلطنتش عین ذلالت است
حامد تیغِ خشم و کین مکش بر قامتِ دوست
دلِ دشمنی بدست آر که پُر حلاوت است
اشعار و سرودهای علیرضا مهرپرور ((حامد))...
ما را در سایت اشعار و سرودهای علیرضا مهرپرور ((حامد)) دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 270