سندان روزگار

خرید بک لینک

ما را نانِ جُویی کفایت است

تو را مُلک سلیمانی ذلالت است

به صد طعنه ی روزگار دل خوشیم

که نداریم آرزو و خود سخاوت است

ز بس که خوردیم پُتک به رویِ سندانِ روزگار

فولادِ آب دیده پیشِ ما بی ضخامت است

هزار منزلِ خلوت بِه ز بزم سرور

که پشت به آینه کردن از خجالت است

سخنِ لاف و بیهوده چو بادِ سَرسَری

مورِ لحیده به حرف پهلوانِ شجاعت است

ای غم دیده یِ صبورِ راهِ عاشقی

بدان که آتش عشق خود عنایت است

نانِ جو و مُلکِ سلیمان هر دو غنیمتی ست

به پاسِ خدایان دغل این صداقت است

خوش است غم و درد و ملامت و رِندی

که پادشاهیِ عالم عین اسارت است

خونِ دل خوردن زیرِ رواقِ رقیب

پدیده ای ست که آن را بوی شهامت است

خوش دَمی ست که فارغ شوی ز ما و منی

این حقیقتِ راست نشان اصالت است

ز بعدِ زمستانِ سخت بهار سر خوشی ست

به عالم عیان شود بلا را سعادت است

تا به کی سخن ز فردوس و عالم دون

مُلک جهان و سلطنتش عین ذلالت است

حامد تیغِ خشم و کین مکش بر قامتِ دوست

دلِ دشمنی بدست آر که پُر حلاوت است

اشعار و سرودهای علیرضا مهرپرور ((حامد))...

ما را در سایت اشعار و سرودهای علیرضا مهرپرور ((حامد)) دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 270 تاريخ: سه شنبه 6 مهر 1395 ساعت: 14:19

صفحه بندی