((در بیان آن قطب عارف،که بر جوانی گناه کار دعوی پیامبری تحمیل کرد.))
بیاغازم مثنوی با یاد دوست
جمله ی هستی و اسرارش از اوست
شرح دهم داستانهای اسرار حق
خود گنج پنهان است این پندار حق
شرحِ دریایی ست پُر ز مرجان و نهنگ
یونسانِ ره در آن گم گشته اند بی نام و ننگ
الهی گه به گرباد بلایند مبتلا
گه فرو هشته در پیِ جام طلا
گه مستند از شراب گلگونِ سبو
گه بر سجاده و دیده چو جو
یکی را کافری ست پندار و افکار
ز عزمِ عقل کوچکش هستش طلبکار
الهی اختیار و جبر با توست
هزاران عزم و صبر با توست
که تو بخشنده یی در دون و ایوان
تویی روزی ده جهان و مهربان
به روزی دیده ی پیر طریقت
باز شد بر رویِ جوانی از حقیقت
گفت با مریدان روزی در خفا
آن جوان هستش پیمبر در پیش ما
بود مست از دیده ی بینای خویش
غرق در پندار نا پیدای خویش
زد بر مسند تکبر خمیه ای
دوخت جهان و نهان را با پینه ای
جزئی از الطاف حق شد شاملش
از آن جزء گمراهی زایلش
ز رنج ریاضتهای بی دلیل
همی زد لافهای گزاف ذلیل
ز گنج پنهانِ اسرار حق
نصیبش قفلِ زنگار لَق
در اقناع فرو رفته بود خوش لذتی
گفتش من هستم معنی هر ملتی
گر شدی معنیِ هر دو جهان
تازه صورت گشته یی تو در نهان
گرت پیکی زنی از دریای او
غُره گردی دریا شدم سو به سو
تا ناید کاروانِ رحمتش
نیابی نجات زِ چاه و زحمتش
گرت منزلت در چاه شد
دیده ات ز خورشید و از ماه شد
حقیقت نه آنچه شنیدی و دیدی بُود
که فهمت ز دریا آنچه چشیدی بُود
برون از چاه تو جهانی بُود
شب و روز و گردبادِ خزانی بُود
فهم تو به قدر چاه توست
جهان را نبینی که ظلمت راه توست
تا نبخشندت علم و معرفت
نگردی عزیز مصر بر تخت مرحمت
علم نه مکتوبِ بر کاغذ است
نه افکار و علوم عقلیِ ناقذ است
گر نبخشندت تو را حکمتی
گم گشته ی افکار و در خفتی
تحصیل و ریاضت غرورش چسبی است
حکمت و راز خلقت نه کسبی است
اگر چه قَر چاهی ز اقوامِ حسود
عَلَم کن دست همت در این دریای سود
تو جزیی و عالم کُل است
جزء در کل مستورِ زُل است
تو هستی تخمه ی نا کاشته
بی خبر از شاخ و برگِ برفراشته
گر زدی پیمانه یی ز دریای جان
نپندار که دریا شدی در جهان
بر آمد بانگ پیمبری بر گوش جوان
که تو صوفی نِیی ای بی زبان
حیرتی غالب شد بر حالِ او
تفکر گرفت تمامِ احوالِ او
فرود آمدند مریدانِ پیر
بر جوان گُنه کارِ دلیر
هزاران فریاد و نامه بر جوان
که تویی پیام دار جهان
جوان غرق در حوضِ غرور
روز و شب مست از جام بلور
پیر در اوج آن مقام
خورد از جوهرِ جویای نام
غالب آمد بر ذات او
بینشی کورکورانه از سبو
نشست بر دیده اش روی زمین
همراه او غرور و ابلیسِ حزین
آن سبوی پُر ز می
بگرفت مقام او ز پی
آن سبوی پُر ز اسرار خدا
از قطره اش پیر گشت ناخدا
گفت منم ملاح و نوح زمین
مسلط بر بی جان و جاندارِ در کمین
تیر فریاد مریدان بر جوان
کرد او را در مخزن حیرت روان
مخزن حیرت سکوت و ماتی است
این حال تغییر ذاتی است
ذات فرار و خود دارد شعور
بی اشاره می دهد پاسخ ز دور
جبر و اختیار مخلوقِ اویند
همه مستغرق ذات و جوقِ اویند
تهی و پُر همه از قدرت اوست
جهان پُر نبینی هیچستان طلعت اوست
ای غریزه اختیار تو کجاست؟
جباری و اختیار تو رهاست
این نشان ذات آدمی ست
در نهان و آشکارا تغیر در دمی ست
غریزه طفلِ ذات آمدست
با محیط دمساز و هیهات آمدست
اختیارِ هر غریزه اطراف اوست
از مُشک و انبرنسارا چه می دانی که بوست
یکی مُشک است و دل گشا
یکی هستش پِهن در جای نا
تو از مُشک می شوی مسرور مست
از نسارا می شوی دلگیرِ پست
هر دو بر ذات و غریزه غالب اند
در حیات زندگانی واجب اند
ذات بشر با ذات جهان
هر دو متصل آشکارا و نهان
ذات با ذات دمساز آمدست
جان پی جان در راز آمدست
نقطه وحدت همان ذات خداست
در نهان جاندار و بی جان او رهاست
خود آینه دار خود،هستی شد است
در درون خود کمال و نیستی شد است
هر که را بینشی آمد پدید
فهم او کرد ادراک از آنچه دید
گر چه بینی آتشی فران بُود
تا نسوزاند رنگی رقصان بُود
همچو موسی که شنید آواز حق
شعله یی بود از راز حق
هر چه بینی را حق مَدان
امتحان حق باشد در میان
به چشم پیر جوان را کردند نبی
از نبی امتحان مرشد کامل همی
پیر غُرِ گشت از دید خود
بی خبر از آزمایشِ مهشید خود
گفت من وجودم پُر ز اسرارهاست
علم من علم خدا و علم دیدارهاست
از بصیرت نکته ها فاش میکنم
جمله هستی در کاسه آش میکنم
در یک مُشت دارم روز و شب
مشت دگر باد و خزان و تابستان تب
مگر کاسه آش جام جهان نماست؟
نخود و لوبیا،مه و خورشید خوش اداست
ادامه دارد....
ما را در سایت اشعار و سرودهای علیرضا مهرپرور ((حامد)) دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 352