زمانی که عقل در امواج بی فکریست
فلسفه وحشت زده است
دلیل و معلول گم شده
چگونه می توان ایستاد در مقابل حیرانی.
عاجز است این پیر پُر جنب وجوش عقل در مقابل سرگردانی
آنجا که آرزوی دویدن در سبزه زار باخیالی خوش یک ناباوریست
آنجا که در آغوش مادری کور ،پدری کر خوابیدن یک تخیل است
چگونه می شود ز دوزخ فرار،بهشت تمنا کرد
آنجا که در باتلاق تنهایی لحظه به لحظه فرو می روی
چگونه می شود ؟!
در باره ی آمدن از کجا و رفتن به نا کجا آباد صحبت کرد
آنجا که کشیدن یک سیگار مایه ی دلخوشیِ کودکی است
چگونه می شود درد را پنهان کرد؟!
آنجا که ز حمله ی فقر
شخصیت بی شخصییتی شکل گرفته
می توان منطق را داد زد؟!
آنجا که ز فرطِ گرسنگی به خود می پیچی
چطور می شود شعر گفت؟!
آنجا که جامه ی کهنه ی بی کسی بر تن است
می شود داستانِ شمع و گل و پروانه نوشت؟!
هان
از تو می پرسم
از تو می خواهم
بگو بگو
آنجا که انسانیت
به داشتن چهارپایی آهنی ختم است
آنجا که لباس نشان فکر باز و هنر است
آنجا که فرهنگ در پشتِ تغییر شکل مو وچهرهِ پنهان است
چگونه می شود ز درد نداشتنِ جایی گرم
در شب سرد زمستانی گفت؟!
من عاقبت خوش رادر جاویدگاه عقل نمی بینم
چونکه عقل گم شده!!
یا فرار کرده یا خواب است.
برچسب: خواب افتادن دندان عقل,خواب دندان عقل,خواب کندن دندان عقل,تعبیر خواب عقل,خواب کشیدن دندان عقل,
نویسنده: علی میرزایی