
((بی کسیِ خورشید)) می و باده و شکوفه چه خوش است در کناری مَگرم خیال باطل بَرَدم به پیشِ یاری همه شب غریب و تنهاست دلِ بی قرار عاشق نرسید نسیمِ الفت ز کرانه ی بهاری بنگر به این دل زار که خزیده کنجِ عزلت چو شراره یی کشد سر ز امید انتظاری فِکنَم نامه ی خویش به درون جوی پُر آب که رساند از بر لطف به من جمال یاری ز مکان خوب رویان خبر و نشانه ای نیست که فُتاده در کویرم به خیالِ جویباری بُرو از بَرَم تو ای غم که نخواهم آشنایی که هزار غریبه خوشتر ز تو که فریبکاری دل آسمان گرفتَ ست،ز بی کسیِ ...
ادامه مطلب
اشعار و سرودهای علیرضا مهرپرور((حامد))http://alirezamehrpoem.blogfa.com اشعار و سرودها و مقالات و داستانهای کوتاه علیرضا مهرپرور،تخلص((حامد))fablogfa.comSun, 24 Sep 2017 12:01:44 +0330دلارامhttp://alirezamehrpoem.blogfa.com/post/106 دلارام آرام گیر کین دریا وخیم استجویندگانش را رهی سوی فریب استدلارام تو آرام گیر به آهنگ و ترانهبه شعله های فران شبانهکه خیزد ز خلوت های عاشقانهدلارام در این قلزم پُ...
ادامه مطلب
xa0 ای شور و نویدِ آسمانی ای آتشِ سرخِ ارغوانی صد بوسه ی مهر برلبانت صد راز نهفته در نگاهت ای نغمه ی شورِ عاشقانه ای چشمه یِ نورِ جاودانه بازم تو بِبَر به آسمانم آغوشِ تو هست آشیانم ای روزنه یِ امید برخیز از باده بِکُن پیاله لبریز مستم بِکُن از شراب گلگون که لاله ی دل نشسته در خون هنگامه ی رقصِ عاشقان...
ادامه مطلب
غم نشسته بر دلم ز اشک و شور عاشقیxa0 هِق هِقه ی قلم بُوَد ز هور و شور عاشقی ریخت ز من طراوتی به سطح دلنوازجان تاخت دلم به هر طرف زِ نور و شور عاشقی زِ راه و رسم عشق مپرس که آتش است در آن نشان که هستیم به سوخت همی ز نور و سور عاشقی ز برگ دفترم بپرس سکوت و راز عاشقی که دفترم شکفته شد به شور وxa0 زور عاشق...
ادامه مطلب
به باد ای باد بر شهر من،بر این زیباکده ی پُر تاریخ به باد ای باد بر بامش،بر فراز و نشیبهایش که این شهر در دل دارد،هزاران درد ز بیداد دورانها شِکوه ها دارد ز چرخِ گردون. به باد ای باد بر این خون گشته ی خونین که زخمها خورد ز خنجرهای استبداد چه جُورها را کشید بر تن ز طوفانِ دورانها به باد ای باد بر شه...
ادامه مطلب
((در بیان آن قطب عارف،که بر جوانی گناه کار دعوی پیامبری تحمیل کرد.)) xa0 بیاغازم مثنوی با یاد دوست جمله ی هستی و اسرارش از اوست شرح دهم داستانهای اسرار حق خود گنج پنهان است این پندار حق شرحِ دریایی ست پُر ز مرجان و نهنگ یونسانِ ره در آن گم گشته اند بی نام و ننگ الهی گه به گرباد بلایند مبتلا گه فرو هشت...
ادامه مطلب
((شقایق جفا))دردِ فراق دوسِتان از دل ما برون نرفتتیغ زده شاه رگ و خون ز ما برون نرفتاین غزل و ترانه را میکنمش فدای تواین شنو که درد ما از دل ما برون نرفتآتش سرخ مَحرمِ سینه یِ داغ ما شدهمرهمِ التیام ما ز منظری درون نرفتمرشد عاقلان پیر مسکن میکده گزیدمنطق عقل کل رمید از دل عشق جنون نرفتجنگ کمر به بست...
ادامه مطلب
تو آن موجی که بر خیزد به خود دارد هزاران دُر من آن مرگم که پیش آید جهانی مرده خواهد شد تو آن خاموشیِ مطلق میانِ جمع خورشیدی که گر روزی شوی روشن جهانی زنده خواهد شد بَرآرید از دلِ آتش همی فریاد،دلی دریا کنید پُر خون که آشوبی شود بر پا که غمها خنده خواهد شد من آن بَر هم زَنِ نقاش،کشم نقشِ تقصیری که تیرم از کمان افتد هزاران فتنه خواهد شد دلی شویید ز اندوههایِ حسرت خیز بِبَندید دل به طوفانی که آرام بنده خواهد شد کنید زنده جهان خویش به ترفندهایِ گوناگون شوید باران به هر سویی هزاران خنده خواهد شد xa0...
ادامه مطلب
شعر تلفیقِ زمان و مکان است در شرایطی گوناگون و تغیر پذیر؛ و در ماهیت خود ترکیب و تکمیلی از هنرهای گوناگون مانند موسیقی،نقاشی و ....شعر خوب و ناب شعریست که با ابزار اصلی خود یعنی ایماژ و تصویر و خیال که خودِ اینها در نظام خویش از اجزا و زیر مجموعه های دیگری مانندِ تشبیه،استعاره،کنایه،و بیان مطلب در رمز و رموز که برای به کار گیری ذهن و قدرتِ تفکرِ مخاطب مورد استفاده است پدیدار می شوند؛تا در دگرگونیِ واقعیت در ماهیتِ مستقلِ خود تفکر و ایده ای را به حرکت و تکاپو در آورند و این امر با بیان و بازنمایی...
ادامه مطلب
xa0 ما از بهرِ حیات طالب و شیدا شده ایم غرق در نیک و بدی زشت و شکیلا شده ایم زین تخم وجود در غرق ضمیر گه مفلس پست گه شاه فریبا شده ایم در کل وجود وحدتِ احسان و شرار ما چنین فارغِ دنیا شده ایم نه طالب خیریم و نه حزن اندود بلا کس ندانست که چطور ما خودِ دریا شده ایم خرسندی اندیشه ی نو باز ببین در مُلک فنا غرق تمنا شده ایم نیست بر ارکه دولت ما طبع هوس ز تمنای بدی دولت بینا شده ایم آری هم خنده ی صدقیم و هم درد تناقض مدام چو نقطه ی پرگار جهان مهر ثریا شده ایم نرفت چشم فلک ز بیداری ما در خوابی زین لطف ...
ادامه مطلب
xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0بنام آنکه گل را رنگ و بو داد xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 ز شبنم لاله ها را آبرو داد شعر کلامی است آهنگین و موزون که از نهاد آدمی برخاسته، تا در بیان شور و حال و ابراز عقیده و اندیشه و فاش کردن احساسات در تمام امور زندگی کمک رسان بشر باشد.شعر xa0مایه یِ تسکین و التیام استیحاش و گاه افزونی مسرات در انواع زمینه های موجود در زندگی مانند،معنویت،ارتباطات اجتماعی و انقلاباتِ روانی و روحی و...است.شعر زورقی است که آدمی با آن از امواجی که بر اثر ناهنج...
ادامه مطلب
ز کوچه ی تن نمی آید صدای آزادی مبحوس است سخن لاف عشق مرد همدردی در یاریِ فصل چنان پیچید بوی بت کده ی گمراهی هر تصور شد یقین هر تخیل حقیقت حزین در میان ،آدمی گم در فضای پوچ خودخواهی لبخند مرگ زدود گریه ی ناکامی باید گفت خستگی را با آهی درد را با سازی باید نوشت عشق را با قلم سفید بر سطح خاکستریِ خود بینی....
ادامه مطلب
زیر سایه ی خورشید می چرخیم بی گمان می خندیم با امان گاه می گرییم ز تنگی جهان می گوییم ز روز همان با فصل می گردیم و می بوییم دست زمان نمی بینیم راز عیان هستیم تنهایِ بی نشان زین تکرار بی نصیب می رویم دوان....
ادامه مطلب
xa0 نه شکایت سرمای سخت و نه درد ریزشِ سنگ ز لطف تو اردیبهشت نیست رنگ رنگ خبر باد نوروزی نیست این عید خجسته را شد روز شادی مرگ و رونق جنگ جنگ نباشد غمی مرا ز ین عالمِ تنگ تنگ جز آن تیشه که خورد به ریشه ام شد ننگ ننگ ببین ز گریه ی سردم رود شد رنگ رنگ زxa0 اشک من شبنم غم زد چنگ چنگ حکایت آشتی و قهر ندارد به عالم دوام شکست هزار آینه به ریزشِ سنگ سنگ حامد تبسم ماه و خنده ی خورشید شد نشان دوام حدیث و روضه ی مرگ بود ز نغمه ی جنگ جنگ xa0...
ادامه مطلب
xa0 حُدوثِ رونقِ عشق است هزار چهره ی تو مرا ببین که نهفتم در انتظارِ چهره ی تو بکوش رسد نقطه ی دیدار وَگر به تبلورِ صبر که به آینه گفتم، رنگِ هزار چهره ی تو مهرت نشسته به جان ای جلوه ی عشق گوشه به گوشه یِ عالم نمودارِ چهره ی تو نسیم حقیقت رسد ز صافیِ دل هزار شکوفه دهد نو بهارِ چهره ی تو حدیثِ زنده دلان بهر کن به سینه ی خویش که جاودانه شود اعتبارِ چهره ی تو بیار باده که فارغ شویم ز مُلکِ وجود که سوخت جان و دلم در شرار چهره ی تو نه مسجد است مکانِ تکامل،نه میکده هست رَحیلِ نجات خوش است طریقه ی دیدا...
ادامه مطلب
xa0 تاریکی بر روی تاریکی کشیده شد پردهایی به رنگ خاموشی تابوتهایی بی رنگ در صَفَند انوار گمراهی ز چهره های اجساد مُنَور من مرگ را می بینم در تو زنده ی مرده نعره ی دروغ فضایت را گرفت فریب بر روی فریب صدای هیچ کس در نمی آید رمق مبارزه خفه شد شکست بازارش داغ غمی سالهاست رقصان است خنده ها در پشت کوهِ پنهان لانه کردند میدان شهر آغشته به خون سیاه رود میرود به دریای خشکساری من مرگ را می بینم در تو زنده ی مرده دلم را قفل کردند مرا خبرم نیست دلها قُفلَند هیچ سبزی نپرسد سبزه زارم کو دوقُلِ سکوت چنان می نو...
ادامه مطلب
چه سخت پیچیده است جهان،با تمام ابزارش گرد هم چه سخت می درخشد امواج نور ابرها در خروش می درند همدیگر را هر یک در تلاش برای جای دیگری چه سخت می گذرد زمان ز روی فراز و نشیب زمین شب گاه هزار سال ماندنی روز فقط لحظه ای آمدنی آدمی سخت می بیند در این میان تعویض جلد خود را xa0در این زمین....
ادامه مطلب
من آزادم تو زندانی خسته ز هر بامم تو هر بامی نشیمن را بیزارم پَرهایم به بوی عشق آمیخته بالم را گشودن هاست بستن نمی آید نشستن را نمی خواهم حال آزادی،حال پرواز است،در تک تک پرهایم فرارم ز زندانی ،تو زندانی خواهانِ هر اوجم xa0در هوای پاک تنهایی سبک بی بال و پَر آزاد خواهم رها گردم میان ابرهای خیالاتی رسیدن در بی نهایتها آرزوی دیرینم افلاک را جویم ،زمینت را نمی پویم ز عشق پریدنها بیدارم xa0و بیدارم پریدن به هر سویی،نباشد نشان زندانی تو زندانی....
ادامه مطلب
xa0 زندگی را باید دید از تَهِ ژرفترین دره های عمیق تا بالای کهکشانهای پیرxa0 که می نگرند به بشر xa0سرگردان می چرخد میان فضاهای خیال در دشت سرخ بیان زندگی را باید چشید از طعمه شیرین رسیدن به هنر بی خویشی تا پای فرار از تلخی نفرتهای سیاه زندگی را باید فهمید از میان تک تک نفسهای درون می آید از آن بوی نیاز از تنی با صعود های معکوس خود زندگی را باید رفت از گذر گاه فصلها تا رسیدن به دشتی پُر از خاکها رسیدن را باید در خاک دید در کنار تلاطم خواهشها در کنار حسرت خواستن آرامش که پنهان است از تولد تا دم مر...
ادامه مطلب
در صبح دلاویز بهار چه نسیمی آید خبر صورت پنهان تو در عالمِ هستی آید چه سکوتی ست در این صبح سپید ز آن زمزمه ی شور و نشاطی آید شور و شوقی ست تَجَلی در چکه ی آب وصفش نتوان کرد ز سر چشمه ی آبی آید خواندن قُمری و زمزمه ی خنده ی باد هردو نکته ی شوقی ست ز شوری آید چو در این صبح بهار می رود اسب خیال رویایِ تو را بیند به هر سختیِ سنگ همه جا پر شده است از وسوسه ی صافیِ آب در آن ولوله ای ست ز حیاتxa0 چو پرواز پرنده شکند خلوت باد آب نیز روان است در تنهایی خویش چه نسیمی ست در این صبحxa0 دلاویز بهار خورشید خن...
ادامه مطلب