
((بی کسیِ خورشید)) می و باده و شکوفه چه خوش است در کناری مَگرم خیال باطل بَرَدم به پیشِ یاری همه شب غریب و تنهاست دلِ بی قرار عاشق نرسید نسیمِ الفت ز کرانه ی بهاری بنگر به این دل زار که خزیده کنجِ عزلت چو شراره یی کشد سر ز امید انتظاری فِکنَم نامه ی خویش به درون جوی پُر آب که رساند از بر لطف به من جمال یاری ز مکان خوب رویان خبر و نشانه ای نیست که فُتاده در کویرم به خیالِ جویباری بُرو از بَرَم تو ای غم که نخواهم آشنایی که هزار غریبه خوشتر ز تو که فریبکاری دل آسمان گرفتَ ست،ز بی کسیِ ...
ادامه مطلب
تو آن موجی که بر خیزد به خود دارد هزاران دُر من آن مرگم که پیش آید جهانی مرده خواهد شد تو آن خاموشیِ مطلق میانِ جمع خورشیدی که گر روزی شوی روشن جهانی زنده خواهد شد بَرآرید از دلِ آتش همی فریاد،دلی دریا کنید پُر خون که آشوبی شود بر پا که غمها خنده خواهد شد من آن بَر هم زَنِ نقاش،کشم نقشِ تقصیری که تیرم از کمان افتد هزاران فتنه خواهد شد دلی شویید ز اندوههایِ حسرت خیز بِبَندید دل به طوفانی که آرام بنده خواهد شد کنید زنده جهان خویش به ترفندهایِ گوناگون شوید باران به هر سویی هزاران خنده خواهد شد xa0...
ادامه مطلب
در صبح دلاویز بهار چه نسیمی آید خبر صورت پنهان تو در عالمِ هستی آید چه سکوتی ست در این صبح سپید ز آن زمزمه ی شور و نشاطی آید شور و شوقی ست تَجَلی در چکه ی آب وصفش نتوان کرد ز سر چشمه ی آبی آید خواندن قُمری و زمزمه ی خنده ی باد هردو نکته ی شوقی ست ز شوری آید چو در این صبح بهار می رود اسب خیال رویایِ تو را بیند به هر سختیِ سنگ همه جا پر شده است از وسوسه ی صافیِ آب در آن ولوله ای ست ز حیاتxa0 چو پرواز پرنده شکند خلوت باد آب نیز روان است در تنهایی خویش چه نسیمی ست در این صبحxa0 دلاویز بهار خورشید خن...
ادامه مطلب