کتاب

خرید بک لینک

منم ستاره ای میان اختران پُرجنب و جوش حقیقت

منم سیلی خورده به دست غربت دوستی

منم نشسته زیر شب،گوش به گوش آرزو

منم صبح سپید صبر،خندد به درد

منم رسیده ز راه محبت به توشه ی خون

منم کوه تو خالی،غرور

منم طمع،آز نجس

منم عزلت، پیرِ گمراهی

منم بوی خوشِ خودِ خودِ تنهایی

منم بزمجه ای ازدیار دروغ

منم شهوتِ رنگ پریده به بوی خجالت

منم گستاخی معرفت

منم خارمادر دریده ای به رنگ ارغوان

منم طایرِ خموشِ حقارت

منم شلپویی از کشور ترس

منم عشق کهنسال،کاج تردید

منم گمشده ی نفیر شعر

منم مرده ی متحرک کویر

منم دیکتاتور صلح و ندامت

منم مقدس شده به آب طهور بینایی

منم سرگردانِ پاکوب فلسفه

منم تراژدی قلم در سطح جنگ

منم زلزله یِ بی پولی

منم خمیری ز سنگ گنجِ زندگی

منم فاتح کوهِ اسارت

منم یاوه بافِ غیور

منم حمله ی واژه ها به زبان گوشت آلود تنفر

منم در انتظار باد رسوایی

منم آرامش تندباد بیان

منم ریزش برگ به خشم طبیعت

منم ظلم چشیده از مزاج فقر

منم عبوسِ فسرده،تاریخِ سرد

منم مرغ پَر کنده ی هوس

منم روزنه ی خیال ز دروازه ی هستی

منم زن عریانیِ سخاوت

منم در زندان انتظار تو

منم با تو سخن می گویم.

من به مدد آینه ی کردار خویش با تو سخن می گویم.

مرابگو،مرابخوان ،مرا بران

من با تو سخن می گویم.

من از کودک سحرخیزی که عرفان را لمس کرد؛با تو سخن می گویم.

من از کودکی که املایش صفر بود؛ شاعر شد؛با تو سخن میگویم.

من از کودکی که شب زنده دار بود؛ با تو سخن می گویم.

من از کودکی که در بلوغ، عقلش جامه ی حیا به خود پوشاند با تو سخن می گویم.

من از زندان انتظار تو با تو سخن می گویم.

من از کودکی که نورِ آیه های قرآن را دید با تو سخن

می گویم.

من از مدد آینه ی کردار خویش با توسخن می گویم.

من از عکس پرنده در قاب مرداب با تو سخن می گویم.

من از تطور نسل بشر با تو می گویم.

من از تکرار تماشاخانه ی زندگی با تو سخن می گویم.

من از هنرِ بی شعور جامعه با تو سخن می گویم.

من از بازی کودکانه ی انسان در طول عمر با تو میگویم.

من از قمار زیستن با تو سخن می گویم.

من وزن شعر را از دست داده ام؛از این با تو سخن میگویم.

من از دزدان قافیه با تو می گویم.

من از ترقی معکوس بشر در این خاکدان کهن با تو سخن می گویم

من از کشتن شخصیت برای خوشبختی با تو سخن می گویم.

من از اعدام اعتماد به نفس برای تصرف شخص با تو سخن می گویم.

من از ندامتگاه تخیل در گذر زمان با تو سخن می گویم.

من از تقارن تفنگ با مجسمه ی صلح و آزادی با تو میگویم.**

آری،بشرچکمه پوش حقارت است،از این با تو سخن میگویم.*

من از زندان انتظار تو با تو سخن می گویم.

آری،تو از زندان انتظار من با من سخن نمی گویی!!!و عشق تَوَهُم است؟؟؟

**((آدمی از قرون گذشته تا به حال،یا در حفظ آزادی می کوشیده؛یا در کسبِ آزادی،و در مواقعه ای هم در سلبِ آزادی فعال بوده و هست و خواهد بود؛و برای رسیدن به این سه منظور که از بدو تولد بشر وجود داشته؛نیاز به ستیز و مبارزه و در نهایت جنگ است؛و در اینجاست که خط تقارنی بین ابزارهای جنگ و شاید بهتر است بگوییم بین خود جنگ و ((آزادی)) شکل می گیرد؛و چون در طول تاریخ ثابت شده است؛که پایان تمام جنگها به صلح ختم می شود؛می توان گفت،در سمت دیگر خط تقارن ((آزادی و صلح)) قرار دارد؛به همین دلیل تعادلی بین تفنگ که نمادی از جنگ است با صلح و آزادی به وجود می آید؛و انسانی که در تمام دورانها، نمادها و سمبولهایی برای آزادی و صلح ساخته؛و خود نیز برای کسب یا حفظ؛و در شرایطی سلب ((آزادی))،ابزارهایی چون ((تفنگ)) و دیگر سلاحهای خونریز آفریده؛باعث خلق تعادل و تقارنی بین این دو مقوله شده است. البته از((آزادی)) میتوان، تأویلاتی نامتناهی داشت؛چون آزادی هم در روابط جزئی و شخصی جایگاه و معانی را داراست و هم در روابط بین کشوری و سطح قاره ای؛ مفهوم و منزلگاهایی متفاوت دارد و از حد و مرزی مشخص برخوردار است.))

*((این ((چکمه))ی تمثیلیِ ((حقارت)) به نوعی در پای تمام انسانها وجود دارد؛و به نوعی جزو نیروهای درونی افراد است؛و تمام تخاصمات و ایجاد مرافعات به دلیل اشاره به این((چکمه)) است؛که باعث انتباه حقارت می شود.این ((چکمه))ی تمثیلی سر منشأ تمام مشکلات و اختلافات و ستیزهای بشری است؛چه در مجموعه های کوچک به مثالِ خانواده،و چه در مجموعه های بزرگ جامعه بشری به مانندِ کشورها و گروهای متفاوت انسانی در زمینه های مختلف؛یعنی در تعامل ها و مراوده ها و تقابل ها به دیده ی حقارت به مخاطب نگریستن و به نقاط ضعف و تحقیر آفرینِ او تلنگر زدن؛که در تمثیل،همین اشاره به ((چکمه ی حقارت)) است.مخاطب خواه فرد باشد یا گروه یا حتی کشور فرق نمی کند.در واقع حقارت چون جزو اعضا و نیروهای روانی و روحیِ هر انسانی است؛به مانندِ،غرور،عاطفه،طمع و...که در ذات بشر جایگاهی را دارند و به نوعی انسان در مجموع هستی و ساحتِ حیات جهان،حقیر و ضعیف است؛و خود از این حقارت به صورت غریزی مطلع است؛در زمانی که به آن گوش زدی می شود؛در روابط اجتماعی یا حتی خانوادگی یا غیره...سریع فعال شده و خود را حقیر می پندارد و در صدد ابراز وجود و بیان خویش بر می آید.به همین دلیل؛ تضعیف کردن که نوعیی بیدار ساختن قوه ی حقارت در مخاطب است؛ باعث به وجود آمدن کدورت و کینه دوزی و در نهایت عدوات می شود.پس،آری بشر چکمه پوشِ حقارت است.))


برچسبها: شعر نو اشعار و سرودهای علیرضا مهرپرور ((حامد))...

ما را در سایت اشعار و سرودهای علیرضا مهرپرور ((حامد)) دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 250 تاريخ: شنبه 14 مرداد 1396 ساعت: 7:15

صفحه بندی