بلبل سخنم آهِ جدایی بزند
ز سوز شوری و ز درد نوایی بزند
گلویم زِ آه سینه سوز مسدود است
این آه شعله بر دل سودایی بزند
سخنم خسته شدَست از غم عشق
ز در وصل درا دلم آوای وفایی بزند
هر کسی را ز طبعی سخنی باز شود
زعشق شود طبع سخن ره به شیدایی بزند
بُغضم به شکست ز ین عالمِ عالم سوز
ز سوز،اشک در گوشه ی چشم ساز جدایی بزند
هرچند سخنم لاف و بیهوده گزاف است درعشق
ولی سودای تو در کنج وجود فریاد بقایی بزند
چو خورشید وجودت تجلی کند در ظلمت من
شب خلوتگه تار ساز سمایی بزند
آرام و آرزویِ جان باختن در عشقت
جانش آندم، فریاد رهایی بزند
ما را در سایت اشعار و سرودهای علیرضا مهرپرور ((حامد)) دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 218