خرید بک لینک

پدرسکوت لب باز کرد و گفت:

من ز خنده ی ترس در عجبم

در دل من قهقهه می زند

دل من ساکن و بی رمق

در خراش از خنده ی ترس

غمگین است.

ترس گفت:

من تو را نرنجانم ،نترسانم،می نهارانم*

تو خود بخند به من

تو بخند به خنده ی من

ز خنده ی تو شوم پنهان.

((از مخاطبین عزیزی که این متن را مطالعه می کنند؛در خواست دارم؛اگر از ریشه ی این لغت((می نهارانم)) که بنده به مفهوم ((راندن)) از خویش در این متن استفاده کردم؛اطلاعاتی دارند و معنی دقیق تر و صحیح تری می دانند؛بنده را نیز مطلع کنند.))

برچسب: قصة عشق,قصه های جزیره,قصة مسلسل نص يوم,قصه سرا,قصه کودکانه,قصه های مجید,قصه ها,قصه شب,قصة حب,قصة مسلسل القيصر, نویسنده: علی میرزایی تاريخ: چهارشنبه 14 مهر 1395 ساعت: 15:56

صفحه بندی