اشعار و سرودهای علیرضا مهرپرور ((حامد))

متن مرتبط با «تاریکی در خواب» در سایت اشعار و سرودهای علیرضا مهرپرور ((حامد)) نوشته شده است

مقاله یی در باب ساخت شعر و موسیقی شعر

  • نیلوبلاگ

    بنام آنکه گل را رنگ و بو داد ز شبنم لاله ها را آبرو داد شعر کلامی است آهنگین و موزون که از نهاد آدمی برخاسته، تا در بیان شور و حال و ابراز عقیده و اندیشه و فاش کردن احساسات در تمام امور زندگی کمک رسان بشر باشد.شعر مایه یِ تسکین و التیام استیحاش و گاه افزونی مسرات در انواع زمینه های موجود در زندگی مانند،معنویت،ارتباطات اجتماعی و انقلاباتِ روانی و روحی و...است.شعر زورقی است که آدمی با آن از امواجی که بر اثر ناهنجاریهای اجتماعی و فراق از وابستگیهای عقلی و قلبی و یا واصل شدن به علایق در طی عمر بوجود می آید؛می تواند گذر کند ...

    ادامه مطلب
  • خواب عقل

  • نیلوبلاگ

    زمانی که عقل در امواج بی فکریست فلسفه وحشت زده است دلیل و معلول گم شده چگونه می توان ایستاد در مقابل حیرانی. عاجز است این پیر پُر جنب وجوش عقل در مقابل سرگردانی آنجا که آرزوی دویدن در سبزه زار باخیالی خوش یک ناباوریست آنجا که در آغوش مادری کور ،پدری کر خوابیدن یک تخیل است چگونه می شود ز دوزخ فرار،بهشت تمنا کرد آنجا که در باتلاق تنهایی لحظه به لحظه فرو می روی چگونه می شود ؟! در باره ی آمدن از کجا و رفتن به نا کجا آباد صحبت کرد آنجا که کشیدن یک سیگار مایه ی دلخوشیِ کودکی است چگونه می شود درد را پنهان کرد؟! آنجا که ز حمله ی فقر شخصیت بی شخصییتی شکل گرفته می ...

    ادامه مطلب
  • شهر پُر درخت

  • نیلوبلاگ

    در شهر پُر درخت در برگ ریزان پاییز می لغزد باد به لطافت خندیدن آب ریز در این میانه ایستاده شُکوه زندگی تبسم پاییز می لرزاند دلم را می خنداند تنم را باز هم باد می کند آواز باز هم من خاموش و بی دلیل می نگرم به باد، خندم به قطره ی آب در شهر پُر درخت شب دارد سایه خیال گمم در وسعت خیال در شهر پر درخت تنیده است صوت مهر در خواب برگ رنگ شبنم ناز نشسته بر جان برگ در شهر پُر درخت همه شاد و مست هوای دویدن در سر درخت هوای چشیدن در مزاج خاک صاف پُر دلیل می لغزد باز باد. ...

    ادامه مطلب
  • تاریکی

  • نیلوبلاگ

    تاریکی بر روی تاریکی کشیده شد پردهایی به رنگ خاموشی تابوتهایی بی رنگ در صَفَند انوار گمراهی ز چهره های اجساد مُنَور من مرگ را می بینم در تو زنده ی مرده نعره ی دروغ فضایت را گرفت فریب بر روی فریب صدای هیچ کس در نمی آید رمق مبارزه خفه شد شکست بازارش داغ غمی سالهاست رقصان است خنده ها در پشت کوهِ پنهان لانه کردند میدان شهر آغشته به خون سیاه رود میرود به دریای خشکساری من مرگ را می بینم در تو زنده ی مرده دلم را قفل کردند مرا خبرم نیست دلها قُفلَند هیچ سبزی نپرسد سبزه زارم کو دوقُلِ سکوت چنان می نوازد خواب را قلقلک است به شب بیدار شدن آسان نیست ز خواب گمراهی ب...

    ادامه مطلب