
ز کوچه ی تن نمی آید صدای آزادی مبحوس است سخن لاف عشق مرد همدردی در یاریِ فصل چنان پیچید بوی بت کده ی گمراهی هر تصور شد یقین هر تخیل حقیقت حزین در میان ،آدمی گم در فضای پوچ خودخواهی لبخند مرگ زدود گریه ی ناکامی باید گفت خستگی را با آهی درد را با سازی باید نوشت عشق را با قلم سفید بر سطح خاکستریِ خود بینی....
ادامه مطلب